افسانه سیاه گالش 2
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

سیاه گالش به سرگالش گفت که :((علی خانه)) در این منطقه باعث اذیت وآزارمن و اموالم ((آهوها وگوزنها)) می شود، به او بگو که توگوزنهای مرا زیاد و با بیرحمی شکار میکنی که من از تو ناراحت وناراضی هستم وبه هر صورت تقاص و انتقام خون گوزنهایم را از تو خواهم گرفت ، یا اینکه از کارت دست برداری.

 

چلکا رودخانه 

((بقیه داستان در ادامه مطلب ))


سرگالش پیغام را به علی خان شکارچی رساند اما او قبول وباور نکرد تا اینکه یک روز به هنگام غروب که علی خان برای شکاردر جنگل مانده بود در وسط جنگل در یک محوطه باز گله ای از گوزنها را دید که گرد آمده اند و شخصی نیز در حال دوشیدن ماده گوزنی می باشد. وقتی علی خان این صحنه را دید، دانست که آن مرد همان سیاه گالش است لذا سعی کرد که کم کم بدون اینکه سیاه گالش متوجه او شود از آنجا دور شود اما همینکه علی خان خواست کوچکترین حرکتی بکند، سیاه گالش او را به اسم صدا زد و علی خان بی حرکت سر جای خود میخکوب شد آنگاه سیاه گالش به او گفت که جلوتر برود.علی خان به ناچار قدم به سوی سیاه گالش برداشت . سیاه گالش وقتی گوزنها را دوشید و کارش تمام شد ، مقداری برنج را داخل تخم مرغ خالی ریخت تا برای خودش شام درست کند، وقتی که برنج داخل پوست تخم مرغ پخت، سیاه گالش آن را برداشت و دو بشقاب خالی نیز آماده کرد و از داخل همان تخم مرغ آنقدر برنج بیرون آورد که هر دو ظرف را پر کرد و بعد مقداری شیر را که گرم کرده بود ، روی برنج خود و علی خان ریخت اما شیر علی خان با خون مخلوط بود ولی شیر سیاه گالش سفید بود، سیاه گالش به علی خان گفت چرا بیکار نشسته ای و غذا نمی خوری؟
علی خان دست به غذا نمی زد.سیاه گالش گفت : علی خان یادت هست که چند مدت پیش یکی از گوزنهای مرا که یک بچه نیز به همراه داشت زخمی کردی ، این زخم در پستان آن گوزن بود و باعث شده بود که خون با شیر مخلوط شود ولی آن گوزن بر اثر خم تو مرده است و امروز نیز خودت دیدی که دو گوساله از یک مادر شیر می خورند، مادر یکی از آن دو را تو با بیرحمی کشته ای ، تو حتی نه به من بلکه به آن گوساله کوچک نیز رحم نکرده ای و او را بی مادر کرده ای در حالی که آن گوساله به مواظبت و به شیر مادرش نیاز داشت و تو غذا و روزی اورا گرفته و کار مرا مشکل کرده ای و من ناچارم او را پیش سایر گوزنها ببرم تا از شیر آنها برایش غذا فراهم کنم ، حالا آن شیر خون آلود راکه نتیجه کار توست، بخور. 

 

 

نمای دیگر از چلکا رودخانه 

 

وقتی که سیاه گالش به اندازه کافی علی خان را مورد بازخواست و ناراحتی قرار داد، گفت حال علی خان شیرت را بخور در آن لحظه غذا ی خون آلودش کاملا سفید و عاری از خون شد.سیاه گالش دوباره گفت: علی خان من با تو یک قرارداد وپیمان می بندم فقط به یک شرط و آن شرط این است که: این چیزی را که من به تو می گوییم و با تو پیمان می بندم به عنوان یک رازتودل خودت نگهداری و برای هیچکس حتی نزدیکترین کسان خود سخن نگویی و اگر یک روزی اقرار کنی و به کسی بگویی این پیمان شکسته خواهد شد. 

 

سیاه گالش شرطش را اینگونه بیان کردکه: من تمام خرج زندگی تو و نسل بعد از تورا که برنج و نمک باشد ، تأ مین خواهم کرد و هر سال یک گوزن نیز به تو خواهم داد. به شرطی که تو دیگر برای شکار به جنگل نیایی و اینکه این پیمان را نیز بعنوان رازی فقط بین من و تو بماند، علی خان قبول کرد و سیاه گالش یک مشت برنج و یک مشت نمک و یک گوزن به او داد وگفت این برنج را داخل خم برنج و این نمک را داخل خمره نمک بریز و این گوزن امسال تو باشد و علی خان را مرخص کرد.

 

علی خان به خانه برگشت و برنج را داخل خم و نمک را در خمره ریخت و گوزن را ذبح کرد و مصرف کرد و مقداری هم به دیگران داد.از آن روز دیگر علی خان هیچ مشکلی نداشت. هر چه قدر برنج از خم برمی داشت دوباره خم پر می شد وحتی چند دانه از لبه خم به پایین می ریخت وهرچه قدر از نمک استفاده می کردنمک نیز کم نمی شد بلکه خمره را پر می کرد و لبریز می شد.

 

این جریان وداستان برای مدتی ادامه داشت تا اینکه زن علی خان از این وضع پیش آمده مشکوک و کنجکاو شد که شاید نکند علی خان دزد شده باشد ، آخر او که شکار نمی رود و کار هم نمی کند اما هرشب و هر روزخم برنج پراست، نکند که اوآنها را از دیگران می دزد.لذا او علی خان را مورد سؤال قرار داد اما علی خان به او جواب نداد.زن دوباره سؤال کرد باز هم علی خان جوابهای دیگری می داد وزنش هم قانع نمی شد. به خاطر همین موضوع بین علی خان و زنش اختلاف پیش آمد و این وضع تا دوسال ادامه داشت .تا اینکه زنش به علی خان گفت که دیگر حاضر نیستم با تو زندگی کنم و از تو طلاق خواهم گرفت.

 

زن به مدت شش ماه از خانه علی خان رفت و علی خان ناچار شد که تمام ماجرا و پیمان بین خود و سیاه گالش را برای زنش تعریف کند.از همان لحظه علی خان متوجه شد که اوضاع دارد تغییر میکند.وقتی که صبح شد، دید که خم برنج و خمره نمک خالی شده است و به اندازه ای رسیده است که از اول بود. از آن روز به بعد وضع علی خان بدتر می شد و او مجبور شد دوباره برای شکار به جنگل برود.

 

 

 

چرای گاو در منطقه کل کوه(کورکوه) 

 

همین که علی خان به جنگل رسید سیاه گالش جلوی او پیدا شد گفت که :علی خان چرا به قولت عمل نکردی چرا راز مرا فاش کردی حالا دیگر حق شکار نداری، اگر بخوای برای شکار وارد جنگل بشوی ، دو پای تو را به دو درخت که به هم جمع کرده ام می بندم و در یک لحظه رها می کنم تا تو را از وسط از دو پا تا فرق سرت به دو نیمه تقسیم کنم نگاه کن، و در یک لحظه سیاه گالش نوک دو درخت بلند را گرفت و به یکدیگر پیچاند، مانند دو چوب نازک، و دوباره رها کرد و به علی خان گفت دیدی حالا برگرد که تو پیمان را شکسته ای.
علی خان به ناچار از همانجا برگشت و از همان زمان، روز به روز فلاکت و بدبختی علی خان بیشتر می شد.تا اینکه از بد بختی و بیچاره گی او و پسرش دیوانه شدند.

 

علی خان بدست پسرش کشته شد و پسرش از روی دیوانگی به زندگی حیوان گونه گرفتارشدو حتی چند بارسعی کرده بود به محارم خودش (مادر و خواهرانش) تجاوز کند. وقتی که مردم دیدند پسر علی خان دیوانه شده است و مثل یک حیوان رفتار می کند او را به جنگل بردند و در داخل یک کوره ذغال گیری غیر قابل استفاده،جای دادند و تهدید کردند که حق ندارد از آنجا بیرون بیاید.
زن علی خان برای همیشه ناراحت و پشیمان بود که من درزندگی هیچ کمبودی نداشتم چرا از علی خان خواستم راز خود را برایم بگوید ولی پشیمانی دیگر سودی نداشت.
زلفعلی قنبری در ادامه گفت که زن علی خان از بستگان زن من بود، زمانی که من بچه بودم او پیر زن فرتوتی بود که این داستان را برایمان نقل کرده است.


تاریخ ثبت داستان:1373/1/23

گروه کوهنوردی جوانان شبخوسلات