افسانه سیاه گالش 1
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩   کلمات کلیدی: سیاه گالش ،کلبه جنگلی

داستان زیرکه تا حدودی به صورت یکی از افسانه ها و داستانهای گالشی در بین جنگل نشینان منطقه نقل می شود توسط مرحوم زلفعلی قنبری از ساکنان روستای گوشت پزان نقل شده و از دفتر خاطرات گروه کوهنوردی جوانان شبخوسلات برگرفته شده است.

 

روستای گوشت پزان بخش رانکوه


سالهای سال پیش ، پیشینیان تعریف کرده اند که درنواحی کورکوه(کل کوه) صحرا کوتام سرگالشی زندگی می کرد و گاوهای او در این منطقه از جنگل چرا می کردند.خانه و زندگی او به روایتی در روستای شبخوس سرا و به روایتی دیگر در روستای لشکاجان بود به هر حال در جلگه خانه و زندگی داشت. 
  در یک روز تابستانی سرگالش برای رسیدگی گاوهای خود به کولام(کلبه جنگلی)آمده بود ودر آن روز یک آهوی کوچک با دست شکسته لنگان لنگان به کولام او نزدیک شد و گالشها (دامداران-گاودارها) آهوی دست شکسته را گرفته وبه داخل کولام می آورند و به سرگالش خبر داده و نشان می دهند.و اصرار می کنند که سر گالش اجازه داده تا آهو را ذبح کرده و کبابی آماده سازند و جشنی به پا دارند.
  اما سرگالش بلند طبع،میگوید که آهو را نکشید اگر گوشت می خواهید بروید خودتان آهو یا گوزنی شکار کنید و بخورید،نه این آهوی دست شکسته را، و این از انصاف وجوانمردی خارج است که آهوی کوچکی به ما پناه آورده است و به کمک ما احتیاج دارد را ذبح کنیم وبکشیم و از گوشت آن کباب درست کرده و بخوریم.پس بهتر است که به فکر کشتن آهو نباشید.
  از آنجایی که که خودش شکسته بند بود،دست شکسته آهو را بست و به چوپانها گفت که:از آهو نگهبانی و رسیدگی کنند تا دست او خوب شده و سلامتی خود را دوباره بدست آورد . بعد از اینکه دست آهو خوب شد آن را آزاد کردند.

کولام (کلبه جنگلی) مرحوم زلفعلی قنبری 

((بقیه داستان در ادامه مطلب)) 


  این گذشت تا اینکه تابستان پایان یافت و پاییز و زمستان رسید.در یک روز سرد زمستانی چوپانی که همراه گاوها در کولام مانده بود برای تهیه غذا به کوهپایه آمد، اما ناگهان هوا تغییر کرد و برف بسیار شدیدی شروع به باریدن کرد و تمامی راهها را بست واین برف به مدت بیست روز ادامه داشت و در تمام این مدت کسی نمی توانست خود را به کولام برساند.درنتیجه همه به این نتیجه رسیدند که تمامی گاوهای داخل کولام از گرسنگی و تشنگی هلاک شده اند.
بعد از اینکه هوا از بارش ایستاد و هوای ابری وبرفی پایان یافت کسی به تنهایی جرأت رفتن به کولام وطاغت دیدن صحنه وحشتناک مرگ گاوها و گوساله ها را نداشت به احتمال زیاد هرکس به تنهایی می رفت از ناراحتی دق مرگ می شد. بنابراین هفت نفر چوپان همراه با سرگالش جوانمرد به طرف کولام رفتند تا حداقل وسایل وابزار چوپانی که شامل ظروف شیر و ماست وکره و دیگر وسایل بود را برداشته و به خانه بیاورند.

کولام (کلبه جنگلی ) بر روی قله صحرا کوتام

وقتی سرگالش با بقیه چوپانها به نزدیکی کولام رسیدند به جای سکوت مرگبار، آواز گاوها و گوساله ها را شنیدند. هیچ کس باور نمی کرد که گاوها تاکنون زنده مانده باشند وقتی به کولام رسیدند تمام گاوها و گوساله ها را زنده دیدند.حتی چند تا از گوساله ها نیز به دنیا آمده بودند. همچنین دیدند که دور واطراف وپشت بام کولام پر از علفهای خشک می باشد.در همین موقع دو نفر که لباس چوپانی به تن داشتند جلوی کولام آمدند.سر گالش وبقیه چوپانها از دیدن این صحنه بسیار متعجب و خوشحال شدند.
سرگالش از آن دو نفر پرسید که:شما کی هستید و چرا از این حیوانات مواظبت کردید؟
آن دونفر جواب دادند که:این کار جبران محبت شما می باشد.وقتی سرگالش دوباره اصرار کرد که بیشتر توضیح بدهید، گفتندکه شما از مال ما مواظبت کردید ما هم ازمالهای شما مواظبت کردیم. باز هم سرگالش از این جواب قانع نشد و توضیح بیشتری خواست.آنها در جواب گفتند که ما جبران محبت شما را کردیم.یادتان هست که تابستان گذشته تو از آن آهو کوچک مراقبت و پرستاری کردی و او را معالجه کرده و آزادش کردی . آن آهو به ما و ارباب ما سیاه گالش تعلق دارد(سیاه گالش جنی هست که صاحب و مالک گوزنها وآهوهای وحشی جنگلها می باشد) وما هم نوکرهای سیاه گالش هستیم واین کار را به خاطر خوبی های تو انجام دادیم و کار زیادی هم نکردیم.
وقتی که آنها خدا حافظی کردند و می خواستند بروند سرگالش گفت چونکه این اموال وحیوانات را شما نجات داده اید، اینها را برای خودتان برداررید و با خودتان ببرید.اما آنها قبول نکردند.سرگالش گفت پس حداقل نصف آنها را با خودتان ببرید باز هم آنها قبول نکردند. دوباره سرگالش اصرار کرد که حداقل یکی را به میل خودتان انتخاب کنید و با خودتان ببرید این دفعه یکی از آنها خودش را سیاه گالش معرفی کرد و قبول کرد که یکی از گاوها را به عنوان هدیه از سر گالش قبول کند بنابراین از میان گله گاوها یک گاونر تنومندی را انتخاب کرد.

 

گله گاوها در حال چرا در جنگل

سیاه گالش گاو نر را آورد و در پشت پاشنه پا خودش قرارداد و به سرگالش و آدمهای او گفت که پشت سرخود را نگاه کنند ،در یک لحظه آنها صدای گاو را شنیدند که در پشت پای سیاه گالش قرار گرفته و در آن طرف چلکا رودخانه دور شد ند و از همان زمان همان نقطه که سیاه گالش گاو را به پشت پای خود گرفت و از چلکا رودخانه دور شد آن نقطه را کور کوه نامیدند .
(چلکا رودخانه: یکی از رودخانه هایی که در ارتفاعات اطراف شبخوسلات واقع شده است.

کور کوه: در اصطلاح محلی، به معنی گاونری که خوب اخته نشده باشد و یکی از بیضه های او دوباره پیدا شود و گاوی که سیاه گالش انتخاب کرده بود چنین خصوصیاتی داشت) .
سیاه گالش قبل از خداحافظی از سر گالش خواست پیغامی را به یکی از شکارچیان منطقه به نام علی خان که در شکار خیلی قوی و زرنگ بود ، برساند.((که خود داستان دیگری دارد))

ادامه دارد...