افسانه کوکو (فاخته)
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

بهاز نزدیک است ،آمدن وفرا رسیدن بهار همراه با یاد وخاطرات تلخ و شیرین گذشتهاست ،بهار فصل گل و بلبل و زیبایی است ، بهار آغاز دوباره زند گی طبیعتودوباره زنده شدن جهان مرده که مثلی قرآنی برای  روزقیامت:

(وَاللَّهُ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ فَتُثِیرُ سَحَابًا فَسُقْنَاهُ إِلَى بَلَدٍ مَّیِّتٍ فَأَحْیَیْنَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا کَذَلِکَ النُّشُورُ-

و خدا همان کسى است که بادها را روانه مى ‏کند پس [بادها] ابرى را برمى‏ انگیزند و [ما] آن را به سوى سرزمینى مرده راندیم و آن زمین را بدان [وسیله] پس از مرگش زندگى بخشیدیم رستاخیز [نیز] چنین است. «آیه 9سوره فا طر»


اما با همه این سخنان یاد بهار وآواز فاخته های بهاری که ناله کو کو ، کو کو آنها بر حال هوای هر انسانی  بسیار تآثیر گذار است. فاخته یا کو کو پرنده مهاجری است که همراه با آمدن فصل بهار به  جنگلها ومرغزارهای نواحی شمال ایران کوچ می کند واز خصیصه ها وعادت این پرنده این است که مثل سایر پرندگان زحمت روی تخم خوابیدن وبچه داری را به خود راه نمی دهد و در فصل تخم گذاری آشیانه پرندگان دیگر مخصوصا نوعی پرنده که به زبان محلی کشکرت ملجه(سسک نی‌زار یا سسک تالابی معمولی) را پیدا می کند وزمانی که پرنده برای غذا آشیانه خود را ترک می کند فاخته از فرصت استفاده می کند و به لانه کشکرت ملجه وارد میشود وتخمهای پرنده بیچاره را با پا به بیرون از لانه هل می دهد وخود در لانه او تخم گذاری می کند وکشکرت ملجه متوجه این حقه فاخته نمی شود و روی تخمها می خوابد و تا اینکه جوجه های فاخته سراز تخم در می آورند واز آنها مثل بچه های خود نگهداری  می کند تا بزرگ  شوند وزمانی که جوجه ها توانایی پرواز را پیدا کردند فاخته مادر می آیدوبا آواز خواندن بچه هایش را صدا می کند و با خود به همراه می برد.

 

 

کشکرت ملجه و جوجه کوکو

 

منابع عکسها : ویکی پدیا

افسانه کو کو(فاخته)در فرهنگ عامیانه یا فلکوریک مردمان منطقه رانکوه داستانی به صورت شفاهی در شب نشینی های نقل می شد یا توسط مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها که نقش مهمی در تعلیم و تربیت اعضای خردسال خانوادها داشتند برای نوه ها وبچه های خانه نقل می شدکه بی شباهت به داستان سفید برفی و سیندرلا نبوده است و آن اینکه :

سالها سال پیش دختر بچه کوچکی در همان سالهای اول زندگی خود مادرش را از دست داد ودخترک از نعمت وجود مادر محروم شد وپدر خانواده که یک کشاورز بود برای اینکه چراغ خانه اش گرم باشد و یک زن با وجود خود به خانه اش گرماوشادابی مجدد ببخشد و پدر و دختر تنها نباشند، ناچار به ازدواج دوباره شد ونا مادری یا زن بابا به هر علت ودلیلی بوده نتوانست رفتاری شایسته بزگوارانه ای با دخترک داشته باشد و تحمل آن دختر کو چولو برای او سخت و ناگوار بود اما با همه این سختی ومشکلات و آزار و اذیتهای نا مادری ،با صبر مقاومت روز به روز بزرگتر و زیباتر می شد و از روی لیاقت و شایستگی او از هر انگشتش هزار هنر می بارید.

اما این شایستگی ها نه تنها باعث خوشحالی نا مادری نمی شد بلکه سبب حسادت و ناراحتی و عصبانیت او می گردید.روزها همینگونه می گذشت تا اینکه دخترک بزرگ شده و به سن ازدواج رسید و برای او خواستگاران زیادی می آمدند. تا اینکه پدر و دختر از میان خواستگاران یک جوانی را که  لیاقت و برازندگی ازدواج با آن دختر را داشت را قبول کرده و پسندیدند و مراسم خواستگاری و جشن نا مزدی وبه عبارتی شرینی خوران عروس وداماد جوان بر پا گردید و بزر گان خانواده قول قرار گذاشتد که در بهار سال بعد جشن عروسی بر پاکنند وخانواده داماد عروس خود را تحویل بگیرند و بدینصورت عروس خانم قصه ما به خانه بخت برود.

 خانواده طرفین چند ماهی وقت داشتند که خود را برای روز عروسی آماده کنند .از جمله ملزومات ومقدمات عروسی این بود که ، خانواده عروس جهیزیه قابل داری را به همراه عروس به خانه داماد بفرستند و مهمترین و ارزشمندترین قسمت جهیزیه نیز بیشتر شامل بافتنی ها وپارچه ها زیبا ورنگین وخلاصه دست هنرهای عروس بوده و هرقدر این بافته ها از تعداد و تنوع بیشتری بر خوردار بود قدر وارزش عروس خانم در چشم دیگران بیشتر می شد، لذا صندوق های لباس جزء اصلی  جهیزیه عروس ونشانه درجه لیاقت وآبروی عروس خانم ها بود و عروس خانم داستان ما ازاین نظرچیز ی کم نداشت که هیچ بلکه  سر آمد دختران هم سن وسال خود نیز بوده است.

همه چیز به خیر وخوبی پیش میرفت اما یک نفر بود که تحمل دیدن این ها را نداشت و او نامادری دختر بود که در آتش کینه وحسادت بیجا و بی موردخود می سوخت او برای اینکه دختر تازه عروس را اذیت کند با فکر شیطانی خود به بیرون خانه رفت وچون فصل سرما ویخبندان زمستانی بود گلوله های بزرگی از برف را برداشت و بطور پنهانی آنها را در صندوق های جهیزیه دختر ،که پر از انواع لباسها وپارچه های رنگین و پرده های گلدوزی شده وسایر کارها ی دستی و هنری بودقرار دادو برف داخل صند وق ها کم کم آب شد و سبب شد که پارچه ها خیس وپوسیده شوند ،مدتی گذشت زمستان به آخر رسید وننه سرما رخت سفر خود را بست ورفت وبهار از راه رسید و هوا رو به گرمی می رفت و روز قراروعروسی دختر نزدیک می شد و ده تا بیست روزی مانده به روز جشن عروسی، دختر و خانواده اش مقدمات کارها را آماده می کردند تا اینکه عروس داستان ما تصمیم گرفت یک نگاهی به صندوق های جهیزیه خود داشته باشد وضمن کنترل یک هوای تازه هم به پارچه ها بخورد به همین جهت به طرف صندوق های لباس رفت وقتی که درب صنوق ها را باز کرد آن چیز ی را که انتظارش را نداشت به چشم خود دید، زیرا داخل صندوق ها کاملا سیاه وپر از کپک وبوی نم وپوسیدگی بود وقتی دختر دست به پارچه ها زد دید که همه آنها ازبین رفته وغیر قابل استفاده شده اند در این لحظه  دخترک بسیار نا راحت غمگین شد، وی مانده بود که چه کار کند، او فکر می کرد دیگران در باره او چه خواهند گفت او احساس می کرد که هویت ولیاقت خود را از دست داده است و یک نوع حس نا توانی وبی ارزشی او را در بر گرفته بود واز سرنوشت خود که این گونه رقم خورده بود می نالید و یاد ورنج بی مادری در این لحظه بیش از پیش ذهن او را آشفته می کرد واین احساس ناراحتی در او بیشتر وبیشتر می شد و  روح وروان اورا خسته وفرسوده می کرد و آنقدر گریه وزاری وناله کرد واز خداوند خواست که او را از این وضعیت نجات دهد و آنقدر به در گاه خداوند ناله کرد تا اینکه خداوند اورا به شکل پرنده ای در آورد  و به بالای درختان پرید و شروع به ناله کرد ودائم کو کو ،کو کو می کرد وهنوز هم که هنوز است نالش های او  ادامه دارد وکارگران و کشاورزان محلی در اوج سختی وزحمت کاربهاری خود در مزارع وباغات وقتی که خسته از کار هستند با شنیدن آواز این پرنده با او هم ناله می شوند و می گویند بنال کو کو  بنال کو کو که تو تنها نیستی !!

آنچه گفته شد،سرنوشت افسانه ی پرنده ای بود که در فرهنگ عامیانه منطقه رانکوه گفته و شنیده می شود وبشر در  طول تاریخ سعی کرده است برای هر پدیده طبیعی و واقعیات محیط خود اسباب وعلتهای آن را بیان کند و چون نتوانسته است راه حقیقت را پیدا کند راه افسانه رادر پیش گرفته است اما افسانه ها هرچه باشند بطور نا خود آگاه تاثیر گرفته از محیط ومسایل خانواده ها وجوامع بشری هستند و افسانه کو کو این واقعیت وحقیقت را در ذهن آدمی القا می کند که مادر گوهر گرانبهایی است که هیچ بدل وهمتایی ندارد.